بیرون از اینجا سرد نبود اما من میلرزیدم...
کلمه های زیادی توی سرم بود اما صدایی نبود...
انگار یادت نمیاد چه جوری میتونی حرف بزنی...
یادت نمیاد چه جوری میتونی فرار کنی...
سرما که به استخوانت برسه دیگه فرقی نداره هوای بیرون چه جوری باشه...
و فقط یه عبارت توی ذهنته "فرار کن"
اما چه جوری...به کجا...
از کی... از خودم ؟
از دختری که همیشه خونسرد و آرومه ؟
من میتونم از سیاهی تمام کائنات فرار کنم...
اما از خودم نه... از این خشم نه...
از تاریکی که حسش میکنم... دوره ... عمیقه...
اما هست...نه !
حالا میبینم که آره... واقعیت داره که همه به سمت تاریکی سوق پیدا میکنن...
فقط ...
فقط من کنار اومدن باهاش رو یاد نگرفتم...
من نمیتونم فرار کنم... نمیتونم باهاش زندگی کنم...
و نمیدونم که میتونم باهاش بجنگم یا باید شبیه خیلی آدمای دیگه
با یه پوسته ی طبیعی ولی از درون تسلیم شده به زندگی ادامه بدم...
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان Im a vampire و آدرس vampire-feeling.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته.در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 9
بازدید ماه : 8
بازدید کل : 5055
تعداد مطالب : 72
تعداد نظرات : 177
تعداد آنلاین : 1